خلأ

چه احساسی داری

_سقوط

سقوط از کجا

_ از زمین به آسمان

مگه داریم همچین سقوطی

_ بله

چهجوری

_ سقوط همیشه افتادن از ارتفاع نیست

پس چی هست

_ سقوط گاهی پرت شدن در میان خلأ است

_چیزی بین پوچی و بیهودگی ...

 

 

 

دلم میخواد وقتی تمام دنیا به آخر رسید وقتی قراره از این دنیا برم

فصل ها همه یکی بشن

بارون تند تند باره

آسمون سفید بشه

ستاره ها بیان رو زمین و برن قایق سواری

ماه بی افته تو دریا

آدما با فرشته ها برقصن

هیچی دیگه منم تموم بشم

هم آغاز

امروز هم تولدم بود 🍁🍁🌻🍁🍁

هم آزمون نظام داشتم،، تو هردوتاشون .....چین شدم🙈 😔😔😔

واسه تبریک تولدم کسی یادش نبود، امتحانم مثل همیشه بدبدبد 🤦

ما که هیچوقت کسیو نداشتیم بهمون کادو حسابی بده ، ولی میگم که بدونید یه خانم دیروز کادو تولد پورشه گرفت ⁦🏎️⁩

البته من همیشه از خانواده م کتاب هدیه گرفتم و این بهترین هدیه بوده

......................

 اوکراین، شهر کیف

آلزایمر

گیرم فصلی نباشد برای تکرار روزها ،

پاییز و زمستانی نباشد برای روزهای عاشقی کردن

فکرش را بکن پاییز بیاید و ما هنوز در تب و تاب رفتن گرمای تابستان هستیم ،

نه افتادن برگ را می‌بینیم نه درک از رنگ پریدگی خزان را داریم

نمیشود همین حوالی بمانیم و زمان را به پای هم پیر کنیم

نمیشود گوش هایمان را از آواز قناری پر کنیم برای روزهایی که قناری از قفس پریده

میشود بیشتر قدر هم را بدانیم ،

نه آن لحظه که از هم جدا میشویم برای همیشه

اگر قرار باشد برویم و بی خبر بمانیم بهتر نیست کمی بیشتر برای هم وقت بگذاریم

یعنی جواب تلفن هم را بدهیم یا سلامش را از دور فریاد بزنیم

می شود در آغوش گرفتن را از هم آزمون بگیریم،

قرار بگذاریم هر کدام بیشتر توانست آغوش دیگری را گرمتر کند،

پاداشش یک جفت بوسه فرانسوی باشد.

عشق همیشه شگفت انگیز است،

مثلا بعد سال ها وقتی یک عاشق را میبینی وقتی حرف از یکیشان میشود دیگری به بهترین شکل ممکن نامش را بر زبانش می آورد درست مثل اینکه مقابلش نشسته باشد

به هم دیگر عشق بورزیم قبل از اینکه آلزایمر بگیریم و فراموش کنیم حتی خودمان را.

فکر کن آدمها بی هم چقدر شبیه پاییز، رنگ پریده و خزان زده و تنهاییم.

کیستی سایه

 سایه‌ شخصیت چیست و چه نقشی در زندگی ما دارد؟

نوشته شده توسط موسی توماج ایری

بیشتر ما با این باور بزرگ شده‌ایم که آدم‌ها، برخی ویژگی‌های خوب و بد دارند و برای اینکه دیگران ما را قبول داشته باشند باید خودمان را از شر صفات بد رها سازیم یا آنها را پنهان کنیم. بدین ترتیب ما بخشی از وجود خود را نادیده می‌گیریم و سرکوب می‌کنیم. اما نتیجه‌ی این کار، محروم ساختن خود از تعادل، یکپارچگی شخصیت و موهبت‌های پنهان، در بخشِ تاریکِ وجودمان یعنی «سایه‌ی شخصیت» است. حال باید دید که سایه‌ی شخصیت چیست و چه اهمیتی دارد و چگونه باید با آن برخورد کنیم؟

در این مقاله سعی داریم تا به این سؤالات پاسخ دهیم. 

      «ما برای یکپارچگی شخصیت، مجبوریم با بدی‌ها دست‌وپنجه نرم کنیم. با سایه روبه‌رو شویم و با اهریمن درهم آمیزیم؛ هیچ راه‌حل دیگری وجود ندارد!»      کارل گوستاو یونگ

  سایه‌ های شخصیت چیست؟

  کارل گوستاو یونگ، روان‌شناس سوئیسی، برای اولین بار مفهوم «سایه‌ی شخصیت» را مطرح کرد. یونگ، واژه‌ی «سایه» را برای اشاره به بخش‌هایی از شخصیت به کار برد که به دلیل ترس، جهل، خجالت یا نبود عشق، طرد شده‌اند. یونگ می‌گوید «سایه آن کسی است که شما نمی‌خواهید باشید.»

سایه‌ی شخصیت مثل نیمه‌ی پنهان ماه است.

سایه، نیمه‌ی تاریک وجود ماست.

سایه شامل تمام آن ویژگی‌های شخصیتی ماست که سعی در پنهان کردن آنها داریم.

سایه شامل جنبه‌های منفی و تاریک و حتی شیطانی وجود ماست که از نظر خانواده، دوستان، جامعه و حتی خودمان قابل پذیرش نیست.

سایه بخشی از گذشته‌ی بدوی و اولیه‌ی ماست؛ همان انسان وحشی، حقیر و همراه با حرص و آز، که دارای هیجانات عاطفی شدید و کنترل‌نشده است. 

سایه در اعماق آگاهی ما دفن شده است و ما یا دیگران مستقیما از آن‌ آگاهی نداریم. اما پیام آن روشن است. هرگاه پیام‌هایی از قبیل «من خوب نیستم. من مشکل دارم. من دوست‌داشتنی نیستم. من شایستگی ندارم. من بی‌ارزش هستم» را از بخشی پنهان در وجود خود دریافت کردید، بدانید که سایه‌تان با شما درحال حرف زدن است.

ما معمولا از مواجهه با این نیمه‌ی تاریک وجود خود می‌ترسیم و سعی می‌کنیم تا به‌طور آگاهانه آن را هرچه بیشتر به فراموشی بسپاریم و سرکوب کنیم.

سایه را نباید سرکوب کرد 

سایه، بخشی واقعی از وجود ماست و ما با سرکوب آن، خود را از تعادل و یکپارچگی شخصیت محروم می‌کنیم. از طرف دیگر هرچه سعی در سرکوب سایه یا همان جنبه‌ی حقیر و وحشی وجود خود داشته باشیم، قوی‌تر و وحشی‌تر می‌شود. هرچه کمتر به سایه توجه کنیم، سیاه‌تر و پررنگ‌تر می‌شود.    

  «انسان متمدن سعی در سرکوب انسان حقیر (سایه) درون خود دارد، بدون درک این موضوع که با چنین اقدامی او را قوی‌تر و وحشی‌تر می‌سازد.»      کارل گوستاو یونگ

  به دو دلیل نباید سایه را سرکوب کرد:  ۱

: تعادل و سلامت روانی ما در گرو آن است که بخش خودآگاه وجود ما و سایه بتوانند باهم زندگی کنند. بنابراین سرکوب سایه با قوی‌تر کردن آن، تعادل روانی ما را به‌هم می‌زند و باعث بروز انواع ناهنجاری‌ها و مشکلات روانی می‌شود. 

۲: سایه صرفا دارای جنبه‌های منفی نیست. همان‌طور که یونگ گفته است «اگر گرایش‌های سرکوب‌شده‌ی سایه فقط بد بودند، مشکلی وجود نداشت. با اینکه سایه، عموما حقیر، ابتدایی، وحشی و غیرقابل پیش‌بینی است، اما به‌طور مطلق بد نیست و دارای جنبه‌های مثبتی مثل صفات برجسته‌ی کودکانه و معصومانه است که می‌تواند باعث ایجاد شور و حال و زیبایی در زندگی انسان شود.» به جای سرکوب کردن سایه‌های خود، باید تمام جوانب آن را بپذیریم و آن را به عنوان بخشی واقعی از وجود خود قبول کنیم، زیرا سایه‌ی ما، شخصیت اصلی ما را در بر دارد. با سرکوب سایه، علاوه بر دچار شدن به عدم تعادل و ناهنجاری، خود را از ارزش‌ها و مواهب آن نیز محروم می‌کنیم.

ارزش سایه     

«راه‌حل در سایه نهفته است. سایه، راز تغییر و دگرگونی را در بر دارد، تحولی که می‌تواند عمیق‌ترین بخش‌های وجود ما را تغییر دهد.»      لازاریس

  سایه، ارزشمندترین موهبت‌های ما را در خود پنهان کرده است. فقط درصورت رویارویی با این ویژگی‌هاست که به این آزادی دست می‌یابیم تا وجود یکپارچه و شکوهمند خود، اعم از خوب و بد و تاریک و روشن را تجربه کنیم. تا وقتی که با سرکوب سایه‌های خود درحال نقش بازی کردن، پنهان‌کاری و فرافکنی هستیم، نمی‌توانیم به معنای واقعی آزاد باشیم. با پذیرش سایه و در آغوش گرفتن تمامی شخصیت خود، این فرصت را می‌یابیم که رفتارها و اعمال خود را آزادانه انتخاب کنیم.  سایه‌های ما، به ما آموزش می‌دهند و ما را راهنمایی می‌کنند. احساسات برآمده از سایه فقط هنگامی زیان‌بخش هستند که آنها را سرکوب کنیم. وقتی که سایه را سرکوب می‌کنیم، قطب مخالف آن را نیز سرکوب می‌کنیم. با نفی زشتی‌های خود، از زیبایی‌های خود نیز می‌کاهیم، با نفی ترس خود، از شجاعت خود کم می‌کنیم و با نفی حرص و آز خود، بخشندگی‌مان را نیز کاهش می‌دهیم. فقط ویژگی‌های منفی، تاریک و سیاه نیستند که در سایه پنهان شده‌اند. بلکه «سایه‌ی روشن» نیز وجود دارد و ما قابلیت‌ها، استعدادها و اصالت خود را در آنجا دفن کرده‌ایم.     

«هنگامی که با سایه‌ی خود آشتی کنید، زندگی شما همچون کرم ابریشمی که به پروانه‌ای زیبا تبدیل شود، دگرگون می‌گردد. دیگر نیازی نیست تا وانمود کنید که شخص دیگری هستید یا ثابت کنید که آدم شایسته‌ای می‌باشید. آن هنگام که سایه‌ی خود را در آغوش گیرید، دیگر لازم نیست تا در ترس به سر برید. موهبت‌های موجود در سایه‌ی خود را پیدا کنید تا سرانجام از تمامی شکوه وجود اصلی‌تان بهره‌مند شوید. در این حالت آزاد هستید تا آن زندگی‌ای را که همواره آرزو داشته‌اید، به وجود آورید.»      دبی فورد

 

  تمرین شناخت سایه

  سایه‌ی شخصیت، مخزن صفاتی است که نمی‌خواهیم داشته باشیم: خودخواه، طمع‌کار، بزدل، حسود، نالایق، پُررو، بی‌ظرفیت، خشمگین، تنبل، حیله‌گر، ساده‌لوح، زشت، کوته‌فکر، سلطه‌جو، پلید، کینه‌توز و … این فهرستی بی‌پایان است و تمام ویژگی‌هایی که ناخوشایند می‌دانیم در آن قرار می‌گیرند. شناخت سایه مستلزم دقیق شدن در وجود خویش است. برای تشخیص سایه‌های خود سعی کنید تا به این سؤالات فکر کنید و آنچه را که به ذهن‌تان می‌رسد، بنویسید:    

  از کدام ویژگی‌های خودم، بدم می‌آید؟    

می‌ترسم دیگران چه مطالبی را درمورد من بفهمند؟    

فهمیدن چه چیزی درمورد خودم، بیش از هر چیز برایم ترسناک است؟   

  کدام بخش‌های وجود خود را نفی می‌کنم؟  

   پذیرش کدام ویژگی‌هایم، برایم مشکل است؟   

  از چه چیزی بیش از هر چیز می‌ترسم؟    

بزرگ‌ترین دروغی که تاکنون به خودم گفته‌ام چیست؟   

  بزرگ‌ترین دروغی که تاکنون به دیگران گفته‌ام چیست؟ 

همه‌ی ما بدون استثنا دارای سایه‌هایی هستیم. برای شناخت بهتر سایه‌های خود از افراد نزدیک به خود نظرخواهی کنید. تمام پاسخ‌ها را یادداشت کنید. حال تمام آنها را به عنوان بخشی از وجود خود بپذیرید. آنها را چون کودک طرد‌شده‌ای در وجودتان، در آغوش بگیرید و ببینید که چه موهبت‌هایی را برای شما به همراه دارند.

فرافکنی سایه در روابط     

«هر رفتار دیگران که موجب آزار ما می‌شود، موجب شناخت بیشتر خودمان نیز خواهد شد.»      کارل گوستاو یونگ 

معمولا هر آنچه در شخصیت دیگران موجب آزارمان می‌شود، بخشی از سایه‌ی خودمان است. اغلب رنجش ما از افراد دیگر به علت مشکلی حل‌نشده در وجود خود ماست. هر قضاوتی که درمورد دیگران می‌کنیم معمولا فرافکنی آن چیزی است که در سایه‌ی خودمان مخفی شده است. ما معمولا نقطه‌ضعف‌های خود را به دیگران نسبت می‌دهیم و مطالبی منفی که درمورد دیگران می‌گوییم، درواقع همان چیزهایی است که باید به خودمان بگوییم. وقتی درمورد دیگران پیش‌داوری می‌کنید، در حقیقت دارید درمورد خودتان پیش‌داوری می‌کنید.  ما بیشتر سایه‌هایمان را چنان مخفیانه از دید خود مخفی می‌کنیم که اگر پدیده‌ی فرافکنی وجود نداشت، شاید تمام عمر از نگاه ما مخفی می‌ماندند. بنابراین به هرچه که درمورد دیگران می‌گویید یا می‌اندیشید، دقت کنید و سعی کنید تا آن ویژگی‌ها را در خود تشخیص دهید. ما حتی قسمت روشن سایه‌ی خود را نیز فرافکنی می‌کنیم. هر صفتی که در دیگران تحسین می‌کنید، چیزی است که به‌طور بالقوه در شما وجود دارد و نیازمند توجه و شکوفایی است. اگر عظمتی مشاهده می‌کنید، درواقع عظمت خودتان است. بنابراین به هرچه که در دیگران به عنوان سرزنش یا تحسین نگاه می‌کنید، آنها را به عنوان سایه‌های تاریک یا روشن خود بپذیرید و سعی کنید که پیام‌شان را درک کنید. بدین ترتیب تولد بخشی جدید از وجود یکپارچه‌ی خود را شاهد خواهید بود که به زندگی شما غنا و عظمت بیشتری می‌بخشد.

      «مادامی که جنبه‌ای را در خود نمی‌پذیریم، افرادی را به زندگی‌مان جلب می‌کنیم که آن جنبه را از خود نشان می‌دهند. هستی پیوسته در تلاش است تا به ما نشان دهد که واقعا چه کسی هستیم و یاری‌مان کند تا دوباره کامل و یکپارچه شویم.»      دبی فورد

  سایه‌ها و نقاب‌ها 

سایه باعث می‌شود تا همه‌ی ما یاد بگیریم که نقاب‌هایی به چهره بزنیم. نقاب اجتماعی چون پوسته‌ای از وجود حقیقی ما محافظت می‌کند و ما به دلایل مختلفی به این پوسته‌ها نیاز داریم و این دلایل برای هریک از ما متفاوت است. با اینکه هدف نهایی ریختن این پوسته‌هاست اما ابتدا باید آنها را بشناسیم و با آنها آشتی کنیم. نقاب‌ها و پوسته‌های ما، ویژگی‌های تشکیل‌دهنده‌ی سایه‌ی ما را، پنهان می‌کنند. سایه‌های ما چنان خوب پنهان شده‌اند که معمولا چهره‌ای را به جهان نشان می‌دهیم که کاملا در نطقه‌ی مقابلِ وجود درون ماست. مثلا برخی از مردم زره‌ای از بی‌رحمی می‌پوشند تا حساس بودن و دل‌رحمی خود را بپوشانند و بعضی برای مخفی ساختن غم خود نقاب شوخ‌ طبعی به چهره می‌زنند.

دیدن وجود حقیقی در پشت نقاب‌ها  شناخت این نقاب‌ها با آشکار ساختن سایه‌هایمان به شناخت خود حقیقی ما منجر می‌شوند. حقیقت معمولا تلخ است و شناخت پوسته‌ها و نقاب‌ها نیز اغلب دردناک است؛ اما تنها راه رشد و دستیابی به هماهنگی و یکپارچگیِ شخصیت، روبه‌رو شدن با حقیقت است. در آن سوی نقاب‌ها، وجود حقیقی ما قرار دارد؛ یک کُلِ یکپارچه و باعظمت که ترکیبی از تمام توانایی‌های بالقوه‌ی ماست. وقتی وجود حقیقی خود را بشناسید، دیگر نیازی به نقاب و پوسته‌ی محافظ ندارید. در آن زمان به‌طور طبیعی نقاب‌ها فرو می‌ریزند و وجود اصلی خود را به جهان نشان می‌دهید. در این صورت نیازی به تظاهر و نقش بازی کردن ندارید زیرا همه را هم‌تراز خود می‌بینید، نه کمتر یا بیشتر از خود. پذیرش سایه و آزادی درونی  اگر بتوانید با شناخت سایه‌های خود، آنها را بپذیرید، تحول مهمی در وجود شما رخ خواهد داد. ما با پذیرش ویژگی‌های منفی وجود خود، دیگر نیازی به تأیید نداریم؛ از تمام فشارها و دشواری‌هایی که برای جلب تأیید دیگران متحمل می‌شویم، رها خواهیم شد و آزادی و راحتی خوشایندی را تجربه خواهیم کرد. با پذیرش سایه‌هایمان به این حقیقت پی می‌بریم که وجودی یکپارچه هستیم؛ هم ارزشمندیم و هم بی‌ارزش، هم زشتیم و هم زیبا، هم تنبلیم و هم وظیفه‌شناس. وقتی بر این باور باشیم که فقط می‌توانیم این باشیم یا آن، آن‌گاه نزاع و تعارض درونی‌مان ادامه خواهد داشت، زیرا در آن صورت فقط می‌خواهیم که دارای ویژگی‌های «درست و خوب» باشیم. اما اگر تمام ویژگی‌های هستی را پذیرا شویم، درک خواهیم کرد که هریک از صفات‌مان برای ما آموزشی در بر دارد. این آموزگاران، تمام حکمت جهان را در اختیار ما می‌گذارند. پس همیشه باید از آنها بیاموزیم. 

اگر واقعا در پی آرامش و آزادی درونی هستید، وجود یکپارچه‌ی خود را بپذیرید. تسلیم شوید و از ستیزه‌جویی، دفاع، تظاهر و تلاش برای تأیید دیگران دست بکشید. به هیچ‌وجه وجودتان را طرد نکنید و به خودتان دروغ نگویید. برای بی‌نقص بودن تلاش نکنید، به جای آن تلاش کنید تا یکپارچه شوید و روشنایی و تاریکی را در کنار هم بپذیرید. همان‌گونه که هر چیزی یک نیمه‌‌ی روشن و یک نیمه‌ی تاریک دارد، انسان نیز چنین است، زیرا «انسان بودن، یعنی همه چیز بودن.»   

   «ما در جهان نیستیم، بلکه جهان در درون ماست!»      دیپاک چوپرا

  آشتی با سایه و دستیابی به آرزوها

  اگر نتوانیم با سایه‌ی خود آشتی کنیم، همیشه در بخشی از وجود خود احساس بدی نسبت به خودمان خواهیم داشت. وقتی باور «من بد هستم» در عمق ضمیر ناخودآگاه شما حک شود، ناخواسته خود را از بسیاری از مواهب زندگی محروم خواهید کرد. اگر تمام آنچه را که می‌خواهیم، نداریم به این دلیل است که احساس بی‌ارزش بودن می‌کنیم و به‌طور ناخودآگاه آنچه را که می‌خواهیم، از خود دریغ می‌کنیم. اما با پذیرش سایه‌ها، خودمان را همان‌گونه که در حقیقت هستیم، می‌پذیریم و دوست داریم. وقتی خودتان را دوست داشته باشید، به‌طور طبیعی به‌ دنبال آرزوها و شور و شوق‌تان می‌روید. خود را لایق تمام نعمت‌ها و مواهب می‌دانید و با کنار زدن موانع درونی، راه جذب آنها را به سوی خود می‌گشایید.

  منابع:  نیمه‌ی تاریک وجود، دبی فورد، ترجمه‌ی فرناز فرود،. انتشارات کلک آزادگان.

  روح و زندگی، کارل گوستاو یونگ، ترجمه‌ی لطیف صدقیانی، انتشارات جامی.

  تهیه شده برای: chetor.com

میخوام یه چیزی بگم ولی دل به نوشتن نمیدم ، فکر کنم جوهر مغزم به ته رسیده، یا حرفام بوی سکوت گرفته .. . یا شاید کلمات فرار کردن از نوک انگشتان دست م... که این محتمل تر است

ما را چه به نذر و نیاز ای یوسف کنعانی، وقتی تو همه دار و ندار مصریانی 😔

 

¶ نمی‌دونم توام مثل منی یا نه ...

به همین خوشمزگی

اینکه آدما برات فرقی نداشته باشند و بهشون اهمیت ندی، مشخص می‌کنه قدرتمندی، وقتی کسی رو توی دایره زندگیت میاری و بهش بال و پر میدی، باید بعد مدتی پر وبالشو بچینی تا پرواز رو یاد نگیره، چون که بپره دیگه پریده، پس یا آدما رو بال و پر ندید یا اگه دادید منتظر پریدنشون باشید ..

خبر از آمدنت من که ندارم تو ولی جان من تا نفسی مانده خودت را برسان...  🍁

بی سرزمین ابر

زندگی را از ابرها یاد بگیر، آزاد و رها

بی سرزمین ترین در دنیا

پشت ابرها کمی منتظر بمان، میان آسمان و زمین، رو به خورشید امید که تو را فریاد میزند

از خیسی ابرها نترس، آنها عادت دارند گریه کنند، اصلا ذاتشان همیشه گریان است، زندگی را از ابرها یاد بگیر ، ببین چه بی محابا دلشان که می گیرد، بی هیچ دلیلی شروع به گریه میکنند و هر کس را که سر راهشان باشد با خود می گریانند، ببین همین ابرهای بزرگ چقدر دلشان نازک است، و با یک اخم خورشید چگونه خود را بهم می کوبند و جیغ زنان همه عالم و آدم را خبر می کنند، گاهی اوقات هم بعد از این همه گریه آرام آرام از هم جدا میشوند و رنگین کمان را با تارهای کوچک نور به دور شهر می بافند و شهر را رنگین کمانی میکنند.

ابرها کمی عجیب هستند، و خیلی صادقانه بگویم خیلی ناشیانه رفتار میکنند، اگر عصبانی باشند رنگشان کبود میشود و هر چه را سر راهشان قرار بگیرد با خود میبرند، روزهایی که دلگیرن خیلی دوست داشتنی هستند، آرام گوشه ی آسمان را می گیرند و شروع به گریه کردن میکنند، طوری می گریند که ناخودآگاه آدم دلش میگیرد، و روزهایی که شاد هستند چنان رخت سفید و نازک بر تن میکنند که حتی حاضر می‌شوند خورشید تنشان را بسوزاند و از تن نحیفشان عبور کند، گاه آنقدر با باد می‌رقصند که پاهایشان تاول میزند و شب همچون رقاصه ای خسته در آغوش آسمان آرام می‌خوابد.

ابرها بی سرزمین ترین، مخلوقات هستی

. زندگی را از ابرها یاد بگیر..

کی می‌دونه فرداش چی میشه

رسیده اون روزا که بی هم شدیم، قلبامون خشکید و از هم کم شدیم

دلامون پر شد از تمنا، چشامون نشست از دور فقط به تماشا

کی فکر شم میکرد روزایی بود که بی هم میمردیم، به این روزها حتی فکرشم نمی‌کردیم

حالا که از اون روزا سالها گذشته، دیگه حتی فکرتم به سرم نمیزنه

چه راحت میشه گفت عزیزم، برو بسلامت

 

 

 

امشب به اندازه همه دلتنگی هایم بیقرارت هستم

تمام عاشقانه های دنیا را برایت در دلم به انتظار گذاشته ام تا در شب دیدارمان به پایت بریزم

سهم من از دنیا تو بودی ، و تو قرار بی قراری هایم هستی...

شب بخیر

دختر پاییز🍁

بوی عطر نارنگی و انار پیچیده در هوا 

و برگ ریزان درخت خزان زده پاییزی که در راه است،

قاصدک های پریشان سوار بر بادخزان همچون، قایقی سوار بر موج دریا رها در آغوش آسمان سرود پاییز را می سرایند

و من پشت پنجره نم زده به تماشای خرمالوهای کال درخت به تماشای پاییز آمده ام

فصل فصل عاشقی ست، گم شدن در برگ ریزان خیابان های بی عابر ، و نگاهی که به قدم های کوچک و منتظر زل زده تا شاید از پس این پاییز دوباره تو را در همان خیابان که سالها پیش رها کردم باز ببینم

بوی عطر پاییز مانند عطر کافور پیچیده در هوا

و من چه بی رحمانه از آن لذت میبرم،

میدانم که تو هرگز بعد از رفتن نمیایی...

و سالهاست تنت در عطر کافور پیچیده است

و من همیشه عاشق عطر پاییزم🍁🍁🍁

 

 

امنیت

همیشه چیزی واسه از دست دادن ندارم، نه حرص میخورم نه تفاوتی داره اطراف چی میگذره، اهل هیچ محفلی نیستم، آدما برام خیلی معمولی هستن، هیچ چیزی نه شادم می‌کنه نه غمگین، زیادی تکراری هستم، گوشه اتاقمو دوست دارم با هیچ جای دنیا عوضش نمیکنم، پیش اومده ازش خسته بشم ولی امن ترین جایی که، این گوشه سمت چپ با فاصله چهار متری از در و یه فاصله یک ونیم متری از پنجره ای که رو به انباری ته خونه با یه نورگیر تقریبا بزرگ که کارش نور دهی به اتاق همیشه تاریک و سایه دار من هست و جای من که فقط نیم از این فضای اتاق هیجده متری تصرف کرده سراغ ندارم، وقتی میام توی اتاق و درو می‌بندم با اینکه شلوغ ترین فضای این خونه هست با اون دوتا لوستر کوچیک برنزی و دوتا کمد دیواری یکی قدیمی اون یکی جدید با دو نوع چوب تخته سه لایه با رنگ پریده کرم و زهواره های طلایش با اون بوی چوب خام و چسب چوب و زبری که داره  و کمد دیواری نو که از چوب ام دی اف قهوه ای سوخته براق که انگار بتی کنار در با صدای لولاهای فلزیش که وقتی باز میشه میفهمم صبح شده و من هنوز خوابم و سوسو نور ضعیفی که از پنجره انباری به ته اتاق. خودشو می‌رسونه انگار همه ی دردام پشت اون در جیگری سوخته قاب بندی شده جا می مونه و دلم از هر چیزی که آرامشو بهم بزنه مثل قایقی که از تلاطم دریا به گوشه ساحل بی افته، گوشه ی دنج اتاق آرام میگیرم و این یعنی من در آرامشم.

برنده باش

هر چقدر قوی باشید زندگی بهتر پیش می‌رود ، آدمهای ضعیف حقیقتا بازنده نیستند بلکه بستگی به شرایط وجودیشان که چگونه بر ضعفشان غلبه کنند و یا اینکه همیشه راهی را برای قوی تر شدن جستجو کنند مدام در تلاش هستند، ولی اگر ضعف به معنای واقعی در شخص ضعیف روسوخ کرده باشد و بر او غلبه کند در واقع از آنچه که تصور میکند ضعیفتر است، حالا آنکه این ضعف نه تنها گاهی اوقات واقعی نیست بلکه نوعی تلقین کذایی برای هرچه بیشتر ناتوانتر جلوه کردن شخص هست. پس در واقع این خود ما هستیم که تعیین میکنیم فردی با توانایی منحصربفرد باشیم و بر ضعف خود غلبه کنیم، یا دست از خود بشوییم و در ضعف خود دست و پا بزنیم.آدمهای قوی دوستانی قوی دارند و حال آنکه یک فرد ضعیف معمولا با اطرافیانی با اراده ی ضعیف و افکاری ناامیدانه احاطه شده است.💯

برنده باش حتی اگه قدرت برنده شدن را نداری.

گاهی بگذار و برو

گاهی اوقات فاصله باعث حرمت میشود، یک دوری یک بی تفاوتی ممکن است کمی سخت باشد ولی وقتی تبدیل به عادت شود ممکن است نجات دهنده باشد، منتظر منجی ماندن یا معجزه شدن ممکن است محال باشد یا آنقدر دور که رسیدن به آن خیلی نزدیک نباشد و وقتی به آن برسی که دیگه ارزش بدست آوردن را نداشته باشد، ولی بخود آمدن و گاهی ترک کردن و تنها گذاشتن این فرصت را به دو نفر میدهد که روزگار همیشه با آنها همراه نیست و میشود یک نفر بگذارد برای همیشه برود. نماندن و رفتن این فرصت را می دهد که این فاصله فرصت خوبی برای بازنگری و شناخت خود و اطرافیان باشد.

گاهی آنقدر دور باید شد که دیگر دست نیافتنی باشی، و هرگز برنگشت به جایگاهی که متعلق به آن نبودی، سالها میشود یکجا با یک نفر زندگی کرد ولی به آن تعلق نداشته باشی، درست شبیه پازلی که قطعه‌ای از آن به اشتباه درون قاب گذاشته شده باشد، آن قطعه نه هرگز در آن جا میشود و نه هرگز اجازه درست چیده شدن دیگر قطعات را میدهد.

همیشه وقت هست برای گذاشتن و رفتن، فقط پای رفتن میخواهد..

تنبلی بی شرط

اه خدای من از ساعت یک صبح پای یه فیلم مزخرف هندی نشستم تا الان تموم نشد، از بس که تنبلم حاضر نشدم دستمو روی دکمه خاموش بزارم و یک کلام ختم کلام خودمو راحت کنم ، تا مجبور نشم هم بیخوابی بکشم هم این فیلم 😣 ییییی نگاه کنم، نمی‌دونم الان ساعت چنده ولی هر ساعتی هست دارم از شدت سرما و باد کولر بخودم میلرزم، اینقد تنبل بودم که حتی حوصله نداشتم پتویی که خواهرم پایین پام انداخته از هم باز کنم و بندازم روم که الان دمای بدنم با دمای بدن مرده ها یکی نشه😔 و البته گلو درد و گوشم که داره وزوز می‌کنه

خدا بخیر بگذرونه ،فردا دیر بیدار شم حسابم با پدر جان است

فکر کنم ساعت الان پنج و ۴۹ هست و من دیگه چشام مست خواب شده 😴😴😴😴

غرق

یه آدمایی هستن همیشه در خودشون غرق هستند، کسانی که هرگز نمی خندند، هرگز چشمان گره خورده در هم را از هم باز نمیکنند، آدم هایی با عقده های حقیقی و دروغین، کسانی که در توهم آزارهای روانی مرده اند، اینان هرگز خودشان طعم زندگی را نچشیدن و هیچگاه به اطرافیان اجازه چشیدن این طعم را ندادند، آمدن ها و رفتن ها همیشه بوده و هست و آدمیزاد با همین بودن ها و نبودن ها گذران عمر را کرده و از خود آدمی ساخته است.

ولی هستند کسانی که هرگز اجازه ندادند تو از خودت آدمی بسازی، این همان آدمک های همیشه غرق هستند که تمام زندگیشان بر مدار غرق شدن اطرافیان گذاشتند و عقده های ناشناخته درونشان هرگز اجازه رشد بخود و دیگران ندادند.

افسوس که این آدمی فقط با مرگ زندگی تباهشان پایان می یابد.

📝  مثلاً همان رفیق‌هایی که صد سال یک‌بار حالِ آدم را نمی‌پرسند بعد که کاری پیش می‌آید پیدا می‌شوند... مثلاً آن آدم بی‌معرفتی که تا وقتی به ما محتاج بود کنارمان بود ، اما وقتی کارش راه افتاد رفت و پشت سرش را نگاه نکرد... مثلاً همان‌هایی که روزهای سختی تنهایت گذاشتند.... مثلاً همان کسی که زد زیر قولش ، همان کسی که روی حرفش نایستاد... مثلاً آن معشوقی که بی‌وفا بود... مثلاً همان کسی که به قول سایه "خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد" و در نهایت " زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت"....  باور کنید ، همه آن کسانی که گفتم، یک‌وقت‌هایی، خودمان هم بوده‌ایم...  زندگی بالا و پایین دارد   آدم یک‌وقت‌هایی به خودش می‌آید و می‌بیند درست همانی شده‌است که زمانی از او متنفر بود...  ولی چه می‌توان کرد.. زندگی‌است...  اما اگر قبول کنم که فقط برای من بالا و پایین نمی‌شود و نمی‌چرخد.... بهتر بالا و پایین می‌شود و می‌چرخد....   #کیومرث_مرزبان

وقتی احساس من  شبیه احساس کسی نیست،  مطلقاً هیچ کس نمی‌تواند بفهمد  درونم چه می‌گذرد؛  این یعنی تنهایی!  #پائولو_کوئیلو

✨ ما را زِ�شـبِ� وصل چه حاصل که �تــو� از نـاز ...😍  تا بـاز کنـی بنـدِ قَبـا،  صبح دمیـده‌سـت.!  #صائب_تبریزی 🌸🌻

‌...🗣  چیزی بگو حرفی بزن از فردا...  اما نه آنقدر تلخ که دلم بلرزد... و نه آنچنان زیبا که باورم نشود... ┄┄🌻🥀

ای ساقی اگر سعادتی هست تراست جانی و دلی و جان و دل مست تراست اندر سر ما عشق تو پا میکوبد دستی میزن که تا ابد دست تراست 

#مولانا🌻

آدمی می داند که روزی بالاخره جسمی که دارد پوسیده می شود! تمام ترسش نیز از همین است! اما روح بیشتر آدم ها،  زودتر از جسم شان می پوسد..  نمی دانم چرا کسی از این موضوع وحشتی ندارد؟! 

#زولفو_لیوانلی  ┄┄❅✾❅┄┄ 📖🌸🌻

ادما وقتی بهشون ثابت کنی عاشقشونی تغییر میکنن، بعضیا میشن معشوق بعضیا هم میشن رویا.

یه فال بزنیم ببینم دنیا تا کجا رفته...

ای شمع گریزانم ز خاموشی سلام

دلبر تنهایی عمرم سلام

خیلی وقت است که به سرم زده برات نامه بفرستم

از شوق دیدارت بگویم و به تمنایت بمانم

میخواهم بدانم دلبر جانم

شبها چه می‌کنی با این همه تنهایی

شده آیا دلت تنگ من شود یا به خوابت بیایم

شده از خودت دور شوی سوی من آیی

محبوب دلم نکند

هنوز آن گل مغروری که می خشکی ولی لب تر نمی کنی از تنهایی

یا دل بستی و دلداده دگرانی

ای کاش من، چندیست با خود عهد کرده و بر سر عهد خود وفا داری؟

نکند

از دیدار من خسته ای و دل به دلداری دگر بسته ای

اینجا من همه شب بیدار و به تمنایت مانده ام

از دیدار تو در خواب چون می‌خواره هر شب مستم

محبوب دلم نامه تمام شد ولی حرفهای دلم ماند گوشه این خانه تا تو بیایی